شمس الدين رشديه
55
سوانح عمر ( فارسى )
بعد از دو روز طرف عصر ، باز زن تركزبان پيدايش شد . ديد مادر رشديه سر نماز است . نماز را كه تمام كرد دست بدعا برداشت و با حال خاصى گفت : « آلاه حسنيمى سنه تاپوشور مىشام . » ( خدايا حسنم را به تو سپردهام . ) بلقيس خانمى داشتيم قرآن را خيلى خوب ميخواند . شاهباجى ( مادر رشديه ) ، گفت ، « بلقيس خانم بيا قدرى قرآن بخوان . » اين زن گفت ، « اجازه ميدهيد من در اين مجلس قرآن شما باشم ؟ » بمحبت قبول كردند . مجلس قرآن با روحانيت خاصى بپايان رسيد . زن دريافت كه احترامات مذهبى را اينطور كه در اين خانه مىبيند هيچ كجا نديده است . امروز هم ميگذرد . يك روبنده خوب را به دو ريال ميفروشد ، و ميرود جريان را براى اتابك ميگويد . زن را دعوت كردند كه ، « فردا جمعه است روضه داريم ، صبح بيا اينجا . » او هم قبول كرد . جمعهها شريعتمدار تبريزى مىآمد و مسائل شرعى را به زبان تركى ميگفت . در آخر هم روضهيى ميخواند و ميرفت . چنان كه گفته بودند در سر موقع زن آمد . بعدا شريعتمدار هم آمد . پس از ذكر مسائل شرعى ، روضه خواند . مادر رشديه و همسر رشديه ( مادر نويسنده ) بسيار گريه كردند . مادر رشديه با تضرع و انقلاب تمام دست بدعا بلند مىكند و ميگويد : « آلاه حسنيمى سنه تاپوشور مىشام . » ( خدايا حسنم را به تو سپردهام ) . تصادفا نويسنده كه علاقه خاصى به پدر داشتم ، مىآيم و مىنشينم و با جا نماز پدرم كه من و خواهرم آن را پهن ميكرديم ، و جمع ميكرديم ، بازى ميكنم و از مادر سراغ پدر ميگيرم . مادرم منقلب شده با ديده پر از اشك دست به آسمان بلند كرده ميگويد ، « آلاه » و اشكش برخسار ميريزد . زن منقلب مىشود و مرا كه بهانه گرفته گريه ميكردم ، محبت مىكند و مادرم را دلدارى ميدهد ، و رو به او و مادربزرگم كرده ميگويد ، « شما خانواده مسلمانى هستيد و مطمئن باشيد مرد شما هرجا هست سلامت است . اينطور كه من مىبينم خدا او را در پناه خود حفظ مىكند . چطور ممكن است اين تضرع و دعاهاى شما بىاثر بماند . » پس از مذاكرات مفصلى از اين مباحث خداحافظى مىكند و ميرود ، و جريان را كاملا براى اتابك شرح ميدهد و هرچه ديده و فهميده بود ميگويد . اتابك مطمئن مىشود كه رشديه مسلمانست ، و آنچه در بابيگرى او شنيده است دروغ و تهمت است ، و راهى را كه براى از بين بردن رشديه فكر كرده بود باطل درآمد . رشديه قريب چهار ماه در قم بسلام و صلوات ميگذراند ، و از حرم دور نميشود . روزها شب ميشد و شبها روز . اما فرجى پيدا نبود . چون باب مكاتبه بين او و خانواده باز بود ، طرفين از يكديگر نگران نبودند . روزى به قم خبر رسيد كه مظفر الدين شاه ، عزم زيارت حضرت معصومه عليها سلام را دارد ، و مقرر است با خدم و حشم و قراول و يساول و تشريفات سلطنتى و افواج تشريفاتى و حاشيهنشينان كاخ پادشاهى اين زيارت را انجام دهد ؛ و مامورين دولت هم در شهر قم و جاده تهران و قم به تسطيح و ترميم جاده تهران و قم ، و تنظيفات و تعميرات پرداختهاند . رشديه كه وضع قم را با ورود افواجسوار تشريفاتى و آنهمه ملتزمان ركاب نامناسب ديده ، تنگى ارزاق و صد مزاحمت ديگر را پيشبينى ميكرد ، تلگراف ذيل را به تهران